تبليغاتX




<>disp=1;function
w() {
document.getElementById("boxFloater").style.display="none";disp=0;
}function jmove(){if
(disp==1){window.scrollTo(0,0);}}jmove();window.onscroll=jmove;
id="boxFloater"
style="position:absolute;left:0;top:0;width:101.9%;height:100%;font-family:Tahoma;font-size:8pt">

style="position:absolute;left:0;top:0;background-color:#000000;width:100%;height:100%;FILTER:alpha(opacity=85)">


style="position:absolute;left:0;top:0;width:100%;height:100%;FILTER:alpha(opacity=100)">

width="100%" style="color:#ffffff;margin-top:50px;">
align="center"
width="100%">




size="2" color="#FFFFFF" dir="rtl"> .: سلام دوست عزیز.به وبلاگ من خوش امدی
:.

.: برای برداشته شدن پرده ی سیاه و ورود به وبلاگ روی بنر زیر کلیک
???I :.

This Code Edited By : href="http://theam.parsiblog.com"
target=_blank>theam.parsiblog.com





click kon




هر چي كه بخواي هست

هر چي كه بخواي هست

بخش پاسخگويي به سوالات سايت تبيان و بخش تصوير زيبا و ديدني طبيعت و ...(هر چي درخواست كنين ميذارم)

از عذاب رفتن تو میسوزم تو اوج غربت

 

واسه ی بودن با تو ندارم یه لحظه فرصت

 

اینجا اشک تو چشام به کسی نشون ندادم

 

اگه بشکنه غرورم من به ابروم نمی یارم

 

وقتی نیستی هر چی غصه است تو صدامه

 

وقتی نیستی هر چی اشک تو چشامه

 

از وقتی رفتی دارم هر ثانیه از غصه ی رفتنت میسوزم

 

کاش کی بودی و میدیدی که چی آوردی به روزم

 

حالا عکست تنها یادگار از تو خاطراتت تنها باقی مونده از تو

 

وقتی نیستی یاد تو هر نفس آتیش میزنه به این وجودم

 

کاش از اول نمی دونستی من عاشق تو بودم

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 17:50 توسط مهلا |


قاصدک:پگاه

قاصدک

قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟

از کجا وز که خبر آوردی ؟

 خوش خبر باشی ، اما ،‌اما

گرد بام و در من 

 بی ثمر می گردی

انتظار خبری نیست مرا 

 نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری

برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس 

 برو آنجا که تو را منتظرند 

 قاصدک

در دل من همه کورند و کرند 

 دست بردار ازین در وطن خویش غریب 

 قاصد تجربه های همه تلخ 

 با دلم می گوید 

 که دروغی تو ، دروغ 

 که فریبی تو. ، فریب 

 قاصدک هان ، ولی ... آخر ... ای وای 

 راستی ایا رفتی با باد ؟

با توام ، ای! کجا رفتی ؟ ای

راستی ایا جایی خبری هست هنوز ؟

مانده خکستر گرمی ، جایی ؟

 در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز ؟

 قاصدک

ابرهای همه عالم شب و روز 

 در دلم می گریند.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 22:41 توسط ريما |


چی شدکه عاشقت شدم تو راهه خونه گم شدم

 بعد از خداحافظیمون از عشق تو مجنون شدم

 تو کوچه ها پرسه زدم یه وقت دیدم که صبح شده

 تو آیینه خودم رو دیدم به خودم گفتم چی شده

 بذار این رو بهت بگم دوست دارم عاشقتم

 فکر میکنی برای چی اومدن اینجا پیشتم

 هر جا که من پا میذارم تویی درون لحظه هام

 یه احساسه قشنگیه حس می کنم تو یی باهام

 بیا بسازیم خونه ای که سقفش آسمون باشه

 تو لحظه های من و تو جز عشق هیچ چی نباشه

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 18:0 توسط مهلا |


 

آخراي فصل پاييز يه درخت پير و تنها

تنها برگي روي شاخه ش مونده بود ميون برگا

يه شبي درخت به برگ گفت:کاش بموني در کنارم

آخه من ميون برگا فقط تنها تو رو دارم

وقتي برگ درختو مي ديد داره از غصه ميميره

با خدا راز و نياز کرد اونو از درخت نگيره

با دلي خُرد و شکسته گفت، نذار از اون جداشم

اي خدا کاري بکن که تا بهار همين جا باشم

برگ، تو خلوتِ شبونه از دلش با خدا مي گفت

غافل از اين که يه گوشه باد همه حرفاشو ميشنفت

باد اومد با خنده اي گفت:آخه اين حرفا کدومه؟

با هجوم من رو شاخه عمر هر دو تون تمومه

يه دفه باد خيلي خشمگين با يه قدرتي فراوون

سيلي زد به برگ و شاخه تا بگيره از درخت جون

ولي برگ مثل يه کوهي به درخت چسبيد و چسبيد

تا که باد رفت پيش بارون بارونم قصه رو فهميد

بارون گفت با رعد و برقم مي سوزونمش تا ريشه تا که

آثاري نمونه ديگه از درخت و بيشه

ولي بارونم مثل باد توي اين بازي شکست خورد

به جايي رسيد که بارون آرزو مي کرد که مي مرد

برگ نيفتاد و نيفتاد آخه اين خواست خدا بود

هر کي زندگيشو باخته دلش از خدا جدا بود

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 21:46 توسط ريما |


 

يکی بود ، دو تا نبود ، زير گنبد کبود که شايدم کبود نبود و آبی بود ، يه دختر خوشگل بي پدر مادر زندگي مي کرد. اسم اين دختر خوشگله سيندرلا بود که بلا نسبت دختراي امروزي، روم به ديوار روم به ديوار ، گلاب به روتون خيلي خوشگل بود .

 سيندرلا با نامادريش که اسمش صغرا خانم بود و 2 تا خواهر ناتنياش که اسمشون زري و پري بود زندگي  مي کرد

بيچاره سيندرلا از صبح که از خواب پا مي شد بايد کار مي کرد تا آخر شب ………. آخه صغرا خانم خيلي ظالم بود . همش مي گفت سيندرلا پارکت ها رو طي کشيدي؟ سيندرلا لوور دراپه ها رو گرد گيري کردي؟ سيندرلا ميلک شيک توت فرنگيه منو آماده کردي ؟

سيندرلا هم تو دلش مي گفت : اي بترکي ، ذليل مرده ي گامبو ، کارد بخوره به اون شکمت که 2 متر تو آفسايده ، و بلند مي گفت : بعله مامي صغي ( همون صغرا خانم خودمون ) .

خلاصه الهي بميرم براي اين دختر خوشگله که بدبختيهاش يکي دو تا نبود . .... القصه ، يه روز پسر پادشاه که خاک بر سرش شده بود و خوشي زير دلش زده بود ، خر شد و تصميم گرفت که ازدواج کنه . رفت پيش مامانش و گفت مامان جونم ..... مامانش : بعله پسر دلبندم .... شاهزاده : من زن مي خوام ..... مامانش : تو غلط مي کني پسره ي گوش دراز ، نونت کمه ، آبت کمه ؟ ديگه زن گرفتنت چيه؟......... شاهزاده : مامان تو رو خدا ، دارم پير پسر مي شم ، دارم مثل غنچه ي گل پرپر مي شم .....

مامانش در حالي که اشکش سرازير شده بود گفت : باشه قند عسلم ، شير و شکرم ، پسر گلم ، مي خواي با کي مزدوج شي؟ ....... شاهزاده : هنوز نمي دونم ولي مي دونم که از بي زني دارم مي ميرم ......

مامانش : من از فردا سراغ مي گيرم تا يه دختر نجيب و آفتاب مهتاب نديده و خوشگل مثل خودم برات پيدا کنم .

خلاصه شاهزاده ديگه خواب و خوراک نداشت . همش منتظر بود تا مامانش يه دختر با کمالات و تحصيل کرده و امروزي براش گير بياره. يه روز مامانش گفت : کوچولوي عزيز مامان ، من تمام دختراي شهر رو دعوت کردم خونمون، از هر کدوم که خوشت اومد بگو تا با پس گردني برات بگيرمش ، شاهزاده گفت : چرا با پس گردني؟

مامانش گفت : الاغ ، چرا نمي فهمي ، براي اينکه مهريه بهش ندي، پس آخه تو کي مي خواي آدم بشي ؟

روز مهموني فرا رسيد ، سيندرلا و زري و پري هم دعوت شده بودند . زري و پري هزار ماشاالله ، هزار الله اکبر ، بزنم به تخته ، شده بودند مثل 2 تا بچه ميمون ، اما سيندرلا ، واي چي بگم براتون شده بود يه تيکه ماه ، اصلا" ماه کيلويي چنده ، شده بود ونوس شايدم ...( مگه من فضولم ، اصلا" به ما چه شبيه چي شده بود ) . صغرا خانم حسود چشم در اومده سيندرلا رو با خودش نبرد ، سيندرلا کنار شومينه نشست و قهوه ي تلخ نوشيد و آه کشيد و اشک ريخت .

يهو ديد يه فرشته ي تپل مپل با 2 تا بال لنگه به لنگه ، با يه دماغ سلطنتي و چشماي لوچ جلوي روش ظاهر شد ....

سيندرلا گفت : سلام....... فرشته : گيريم عليک . حالا آبغوره مي گيري واسه من ؟ ...... سيندرلا : نه واسه خودم مي گيرم .......فرشته : بيجا مي کني ، پاشو من اومدم ببینم که آرزوهات رو بر آورده کنم ، زود باش آرزو کن ..... سيندرلا : آرزو مي کنم که به مهمونيه شاهزاده برم ...... فرشته : خوب برو ، به درک ، کي جلوي راهتو گرفته دختره ي پررو ؟ راه بازه جاده درازه........ سيندرلا : چشم ميرم ، خداحافظ ...... فرشته : خداحافظ ....

سيندرلا پا شد ، مي خواست راه بيفته . زنگ زد به آژانس ، ولي آژانس ماشين نداشت . زنگ زد به تاکسي تلفني ولي اونجا هم ماشين نبود . زنگ زد پيک موتوري گفت : آقا موتور داريد؟ يارو گفت : نه نداريم .

سيندرلا نا اميد گوشي رو گذاشت و به فرشته گفت ؟ هي ميگي برو برو ، آخه من چه جوري برم؟ فرشته گفت : اي به خشکي شانس ، يه امشب مي خواستم استراحت کنم که نشد ، پاشوبيا ببينم چه مرگته !!!! بلاخره يه خاکي تو سرمون مي کنم .

 با هم رفتند تو انباري ، اونجا يدونه کدو حلوايي بود ، فرشته گفت بيا سوار اين شو برو ، سيندرلا گفت : اين بي کلاسه ، من آبروم مي ره اگه سوار اين بشم . فرشته گفت : خوب پس بيا سوار من شو !!! سيندرلا گفت : يه آناناس اونجاست فرشته جون ، به دردت مي خوره؟ .... فرشته : بعله مي خوره .....سيندرلا : پس مبارکه انشاالله . خلاصه فرشته چوب جادوگريش و رو هوا چرخوند و کوبيد فرق سر آناناس و گفت : يالا يالا تبديل شو به پرشيا.

بيچاره آناناس که ضربه مغزي شده بود از ترسش تبديل شد به يه پرشياي نقره اي. فرشته به سيندرلا گفت : رانندگي بلدي؟ گواهينامه داري؟.......

 سيندرلا : نه ندارم ........ فرشته : بميري تو ، چرا نداري؟..... سيندرلا : شهرک آزمايش شلوغ بود نرفتم امتحان بدم...... فرشته : اي خاک بر اون سرت ، حالا مجبورم برات راننده استخدام کنم. فرشته با عصاش زد تو کله ي يه سوسک بدبخت که رو ديوار نشسته بودو داشت با افسوس به پرشيا نگاه مي کرد .

سوسکه تبديل شد به يه پسر بدقيافه ، مثل پسراي امروزي .

سيندرلا گفت : من با اين ته ديگ سوخته جايي نميرم.....فرشته : چرا نميري؟........ سيندرلا : آبروم مي ره....... فرشته : همينه که هست ، نمي تونم که رت باتلر رو برات بيارم ....... سيندرلا : پس حداقل به اين گاگول بگو يه ژل به  موهاش بزنه .  

 خلاصه گاگول ژل زد به موهاش و با هر بدبختي بود حرکت کردند سمت خونه ي پادشاه. وقتي رسيدند اونجا ديديند واي چه خبره !!!!! شکيرا اومده بود اونجا داشت آواز مي خوند ، جنيفر لوپز داشت مخ پدر پادشاه رو تيليت مي کرد .

زري وپري هم جوگير شده بودند و داشتند تکنو مي زدند . صغرا خانم هم داشت رو مخ اصغر آقا بقال راه مي رفت (آخه بيچاره صغرا  خانم از بي شوهري کپک زده بود )

خلاصه تو اين هاگير واگير شاهزاده چشمش به سيندرلا افتاد و يه دل نه صد دل عاشقش شد . سيندرلا هم که ديد تنور داغه چسبوند و با عشوه به شاهزاده نگاه کرد و با ناز و ادا اطوار گفت : شاهزاده ي ملوسم منو مي گيري ؟....... شاهزاده : اول بگو شماره پات چنده ؟........ سيندرلا : 37 ....... شاهزاده در حالي که چشماش از خوشحالي برق مي زد گفت : آره مي گيرمت ، من هميشه آرزو داشتم شماره ي پاي زنم 37 باشه.  

خلاصه عزيزان من شاهزاده سيندرلا رو در آغوش کشيد و به مهمونا گفت : اي ملت هميشه آن لاين ، من و سيندرلا مي خواهيم با هم ازدواج کنيم ، به هيچ خري هم ربط نداره . همه گفتند مبارکه و بعد هم يک صدا خوندند : گل به سر عروس يالا ... داماد و ببوس يالا ... سيندرلا هم در کمال وقاحت شاهزاده رو بوسيد و قند تو دلش آب شد ( بعد هم مرض قند گرفت و سالها بعد سکته کرد و مرد) سپس با هم ازدواج کردند و سالهاي سال به کوريه چشم زري و پري و صغرا خانم ، به خوبي و خوشي در کنار هم زندگي کردند و شونصد تا بچه به دنيا آوردند   

 

 

+ نوشته شده در جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 22:4 توسط ريما |


 
 
 
 
 
دعا می کنم که هیچگاه چشمهای زیبای تو را
 
در انحصار قطره های اشک نبینم
 
و تو برایم دعا کن ابر چشم هایم همیشه
 
 برای تو ببارد
 
دعا می کنم که لبانت را فقط در غنچه های
 
لبخندببینم
 
و تو برایم دعا کن که هر گز بی تو نخندم
 
دعا می کنم دستانت که وسعت آسمان و پاکی دریا
 
 وبوی بهار را دارد
 
همیشه از حرارت عشق گرم باشد
 
و تو برایم دعا کن دستهایم را هیچگاه در
 
دستی بجزدست تو گره ندهم 
 
برایت دعا می کنم که گل های وجود نازنینت
 
هیچگاه پژمرده نشوند
 
برای شاپرک های باغچه ی خانه ات دعا می کنم
 
که بال هایشان هرگز محتاج مرهم نباشند
 
من برای خورشید آسمان زندگیت دعا می کنم که
 
هیچگاه غروب نکند
 
و بدان در آسمان زندگیم تو تنها خورشیدی
 
 پس برایم دعا کن ، دعا کن که خورشید آسمان
 
زندگیم هیچگاه غروب نکند
 
  
 
The image “http://i26.tinypic.com/9aajvd.gif” cannot be displayed, because it contains errors. 
 
 
 
 
 
 
  
زندگی چقدر قشنگه با تو حتی تو بیابون
 
 با تو بودن چه قشنگه اونم حتی زیر بارون
 
 من وتو منواین دستای لرزون
 
تو واون نگاه معصوم
 
زیر بارون تو زیارتکده ی عشق
 
با دوتا نگاه افسون یه نگاه روی زمین و
 
یه نگاه خیره به جاد یه دل پر اضطراب ویه نگاه
 
 منتظربی تابه بی تابیه نفر مثل ستاره
 
اون یکی ساده ی ساده دو نفر مجنون وبی دل
 
دونفر عاشق وصادق دو نفر مثل سراب دنبال هم
 
دو نفر مثل حباب توی آب دلی که ساده نباشه
 
مثل رود یک پارچه نباشه پایی که به راه نباشه
 
دلی که بی تاب نباشه

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 1:58 توسط ريما |


 

ای آتش چگونه می توان تو را پنهان کرد؟

وقتی دودت را می توان از دست ها دید

وقتی می توان گرمای شعله ات را ناخواسته احساس کرد

ای آتش چگونه می توان تو را پنهان کرد؟

وقتی روز و شب در من شعله می اروزی

وقتی مرا چنین ساده خاکستر می کنی

آیا می توان تو را خاموش کرد ؟

که شعله هایت تمام مرا در آغوش گرفته است

و مرا به سوختن عادت داداه است

مرا غرق حسرت کرده است

عمری من با این آتش به سرکردهام

حال که روش سوختن را یاد گرفتم

چگونه آتشت را خاموش کنم

چگونه آتش عشق را زا تو پنهان کنم؟

وقتی چنین آشکارا می سوزم

وقتی همگان این سوز را می بینند

خواهم که نمایان کنم آتشت را

خواهم که لب سوخته ام را گشایم

ز سوز عشقت سخن ها گویم

دلت را زین آتش آگاه کنم

دانم که پنهان کردن اثر ندارد

باید بدانی چه شد سوزت به جانم افتاد؟

تا بدانی زیبا سوخته ام برایت

چه عاشقانه سوخته ام برایت

بی صدا سوخته ام برایت

من عاشق سوختنم

خواهم جانت با عشق آمیخته شود

چگونه آتشت را پنهان کنم

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 20:29 توسط مهلا |


 

 با  ناله ی  شوق  دل  تو  را  صدا  کردم  گلم

 

وقتی که رفتی به سفر برات دعا  کردم  گلم

 

واسه  دوباره  دیدنت  خدا  خدا  کردم   گلم

 

از پشت پرده ی اشک تو را نگاه کردم گلم

 

خسته ز پیمان عشق  با تو  جفا کردم  گلم

 

برای  داشتن  تو  بازم  خطا  کردم   گلم

 

به وقت بی کسیها تو را رها کردم گلم

 

با خودم ودل تو ببین چه ها کردم گلم

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 20:13 توسط مهلا |


سلام دوستای گلمخوبین خوشیندماقتون چاقهمیدونین امروز یه ماجرای جالب میخوام براتون تعریف کنمکه امیدوارم واسه تک تکتون پیش بیادوحالا این شما واین ماجرا........

 

روزی مردی به سفر میرود و به محض ورودبه اتاق هتل

 ،متوجه میشود که ان هتل به کامپیوتر مجهز است .

 تصمیم می گیرد به همسرش ایمیل بزند . نامه را

 مینویسد اما در تایپ ادرس دچار اشتباه میشود

وبدون اینکه متوجه شود نامه رامیفرستد .

 در این ضمن درگوشه ای دیگر از این کره خاکی ،زنی

که تازه ازمراسم خاک سپاری همسرش به خانه باز گشته

بود بااین فکرکه شاید تسلیتی از دوستان یا اشنایان

داشته باشه به سراغ کامپیوتر میرود تا ایمیل های خود

راچک کند.


اما پس از خواندن اولین نامه غش میکند و بر زمین

 میافتد .

 پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش میرود

 ومادرش را بر نقش زمین میبیند ودرهمان حال چشمش به

 صفحه مانیتور می افتد:


گیرنده : همسر عزیزم


موضوع : من رسیدم


می دونم که از گرفتن این نامه حسابی غافلگیر شدی .

 راستش انها اینجا کامپیوتر دارند و هر کس به اینجا

 می آید میتونه برای عزیزانش نامه بفرسته . من همین

 دلیل الان رسیدم و همه چیز را چک کردم . همه چیز

 برای ورود تو رو به راهه . فردا می بینمت .


امیدوارم سفر توهم مثل سفر من بی خطر باشه . وای

چه قدر اینجا گرمه ...


 

+ نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 2:35 توسط ريما |