| align="center" width="100%"> size="2" color="#FFFFFF" dir="rtl"> .: سلام دوست عزیز.به وبلاگ من خوش امدی :. .: برای برداشته شدن پرده ی سیاه و ورود به وبلاگ روی بنر زیر کلیک This Code Edited By : href="http://theam.parsiblog.com" onClick="w();" style="width:120px;height:468px"> |

سایت در حال بارگذاري است! لطفا کمي صبر کنيد...
|
بخش پاسخگويي به سوالات سايت تبيان و بخش تصوير زيبا و ديدني طبيعت و ...(هر چي درخواست كنين ميذارم) |
آقای جک پس از خواندن آگهی استخدام شرکتی، برای مصاحبه به آنجا رفت.کراوات تازه اش را به گردنش بسته بود و لباس پلو خوریش را پوشیده بود و حاضر بود تا به سوال های مدیر شرکت جواب دهد.آقای مدیر، یک ورقه کاغذ جلوی او گذاشت و از او خواست تنها به یک سوال پاسخ دهد.سوال این بود : "شما در یک شب بسیار سرد و طوفانی در جاده ای خلوت رانندگی می کنید ،ناگهان متوجه می شوید سه نفر در ایستگاه اتوبوس به انتظار رسیدن اتوبوس این پا و آن پا می کنند و در آن باد و باران و طوفان چشم به راه معجزه ای هستند.یکی از آنها پیر زن بیماری است که اگر هرچه زودتر کمکی به او نشود ممکن است همان جا، در ایستگاه اتوبوس، غزل خداحافظی را بخواند.دومین نفر، صمیمی ترین و قدیمی ترین دوست شماست که حتی یک بار شما را از مرگ نجات داده است.و نفر سوم دختر خانم بسیار زیبایی است که زن رویایی شماست و شما همواره آرزو داشته اید او را در کنار خود داشته باشید.اگر اتومبیل شما فقط یک جای خالی داشته باشد، شما از میان این سه نفر کدام یک را سوار ماشینتان می کنید؟ پیرزن بیمار ؟ دوست قدیمی ؟ یا آن دختر زیبا ؟ جوابی که آقای جک به مدیر شرکت داد ،سبب شد تا از میان دویست نفر متقاضی، او برنده شود و به استخدام شرکت در آید. راستی اگر شما جای او بودید چه پاسخی می دادید؟ و اما پاسخ آقای جک : آقای جک گفت : من سویچ ماشینم را به دوست قدیمی ام می دهم تا پیرزن بیمار را به بیمارستان برساند و خودم با آن دختر خانم زیبا در ایستگاه اتوبوس می مانم تا اتوبوس از راه برسد و مارا سوار کند. (برگرفته از یک وبلاگ دانشجویی)
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 15:59 توسط مهلا |
تورو ، من ، به اندازه ی تمام دونه های برفی که تو این شبای سرد زمستون باریده ، دوست دارم .. آهای تو که اینهمه دوری از من .. میدونم این روزا در حال عبوری از من .. اما یادت بمونه حتی این شبای سردم نمیتونه ذره یی از علاقه ی من به تو کم کنه .. یه وقت فکر نکنی حرفی ، چیزی .. میتونه از عشق من به تو چیزی کم کنه .. نه گلم نه نازنینم ازین خبرا نیست .. اما خب اینجا تنها جاییه که میتونم دردامو بالا بیارم و تورو با تمام بیرحمیات دوس داشته باشم .. 
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 21:6 توسط مهلا |
باز دوباره تنهایی و شب و سکوتت باز دوباره یاد تو و غم نبودت باز دوباره بهت میگم تنهام گذاشتی رفتی و این بغضو توی صدام گذاشتی میخوام بهت بگم پیشم بمون اما نمیشه میخوام بهت بگم نرو نرو مگه چی میشه بعد تو پرسه میزنم شبای سرد و خسته رو تو رفتیو منم پشت سرت گفتم نرو میخوام تموم کنم این قصه ی تلخو باتو میدونی چقده فاصله ی قلبم تا تو چشامو میبندم ولی چیزی نیست به یادم به یادم میارم چه ساده دادی به بادم ببین چه شادم که گفتی تا تهش باهاتم فقط اومدی دچارم کنی به درد و ماتم شمع عشقم به دست کی ساده خاموش شد وقتی یادم میاد اشک و التماس چشام دیوانه وار میگریم واسه دوری نگات برات میساختم از جهنم زشتم بهشت دستام تو دستات بود بی خیال سر نوشت به یاد اون روزا که بودیم خوش و خرم که تو رو با خودم به اوج ابرا میبردم خاطراتو نبر بزار برام یادگاری بهونه ی اشکام باشه تو روزای بی قراری دل بکن از منو عشقم بزار دستامون جدا شن سهم من شبای تاریک سهم تو فردایی روشن مجبورم نکن که بگم به تو هیچ حسی ندارم آخه این دروغه اما دیگه چاره ای ندارم تو بدون تا اخر عمر از دلم نمیری هرگز نمیخواد که سخت بگیری خیلی ساده خداحافظ
+ نوشته شده در شنبه ششم مهر 1387ساعت 15:0 توسط مهلا |
به دریا گفتم از عشقمان؛ خشکید! به کویر گفتم از عشقمان؛ دریا شد! به خورشید گفتم از عشقمان؛ خاموش شد! به ماه گفتم از عشقمان؛ سوزان شد! به بهار گفتم از عشقمان؛ پاییز شد! به خزان گفتم از عشقمان؛ جز خزان دیگر نشد! به ابر گفتم از عشقمان؛ آسمان باران شد! به باران گفتم از عشقمان؛ قحطی باران شد! به سخن گفتم از عشقمان؛ ساکت شد! به سکوت گفتم از عشقمان؛ فریاد شد! به قلب گفتم از عشقمان؛ ساکن! به سکون گفتم از عشقمان؛ لرزان شد! به حکیم گفتم از عشقمان؛ نادان شد! به نادان گفتم از عشقمان؛ دانا شد! به سنگ گفتم از عشقمان؛ آب روان شد! به آب گفتم از عشقمان؛ چون سنگ شد! به تو هرگز از عشقمان نگفتم؛ ترسیدم تو هم عوض شوی...!!
+ نوشته شده در شنبه دوم شهریور 1387ساعت 19:10 توسط مهلا |
از عذاب رفتن تو میسوزم تو اوج غربت واسه ی بودن با تو ندارم یه لحظه فرصت اینجا اشک تو چشام به کسی نشون ندادم اگه بشکنه غرورم من به ابروم نمی یارم وقتی نیستی هر چی غصه است تو صدامه وقتی نیستی هر چی اشک تو چشامه از وقتی رفتی دارم هر ثانیه از غصه ی رفتنت میسوزم کاش کی بودی و میدیدی که چی آوردی به روزم حالا عکست تنها یادگار از تو خاطراتت تنها باقی مونده از تو وقتی نیستی یاد تو هر نفس آتیش میزنه به این وجودم کاش از اول نمی دونستی من عاشق تو بودم 
+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 17:50 توسط مهلا |

چی شدکه عاشقت شدم تو راهه خونه گم شدم
بعد از خداحافظیمون از عشق تو مجنون شدم
تو کوچه ها پرسه زدم یه وقت دیدم که صبح شده
تو آیینه خودم رو دیدم به خودم گفتم چی شده
بذار این رو بهت بگم دوست دارم عاشقتم
فکر میکنی برای چی اومدن اینجا پیشتم
هر جا که من پا میذارم تویی درون لحظه هام
یه احساسه قشنگیه حس می کنم تو یی باهام
بیا بسازیم خونه ای که سقفش آسمون باشه
تو لحظه های من و تو جز عشق هیچ چی نباشه
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 18:0 توسط مهلا |
ای آتش چگونه می توان تو را پنهان کرد؟
وقتی دودت را می توان از دست ها دید وقتی می توان گرمای شعله ات را ناخواسته احساس کرد ای آتش چگونه می توان تو را پنهان کرد؟ وقتی روز و شب در من شعله می اروزی وقتی مرا چنین ساده خاکستر می کنی آیا می توان تو را خاموش کرد ؟ که شعله هایت تمام مرا در آغوش گرفته است و مرا به سوختن عادت داداه است مرا غرق حسرت کرده است عمری من با این آتش به سرکردهام حال که روش سوختن را یاد گرفتم چگونه آتشت را خاموش کنم چگونه آتش عشق را زا تو پنهان کنم؟ وقتی چنین آشکارا می سوزم وقتی همگان این سوز را می بینند خواهم که نمایان کنم آتشت را خواهم که لب سوخته ام را گشایم ز سوز عشقت سخن ها گویم دلت را زین آتش آگاه کنم دانم که پنهان کردن اثر ندارد باید بدانی چه شد سوزت به جانم افتاد؟ تا بدانی زیبا سوخته ام برایت چه عاشقانه سوخته ام برایت بی صدا سوخته ام برایت من عاشق سوختنم خواهم جانت با عشق آمیخته شود چگونه آتشت را پنهان کنم
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 20:29 توسط مهلا |
با ناله ی شوق دل تو را صدا کردم گلم وقتی که رفتی به سفر برات دعا کردم گلم واسه دوباره دیدنت خدا خدا کردم گلم از پشت پرده ی اشک تو را نگاه کردم گلم خسته ز پیمان عشق با تو جفا کردم گلم برای داشتن تو بازم خطا کردم گلم به وقت بی کسیها تو را رها کردم گلم با خودم ودل تو ببین چه ها کردم گلم
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 20:13 توسط مهلا |
دیگه تنهات نمیذارم اومدم واسه همیشه اومدم بهت بگم که زندگی بی تو نمیشه اومدم با هات بمونم ای عزیز مهربونم تو همون ستاره ای که گم شدی تو آسمونم فکر میکردم تو نباشی آرزوهام جون میگیرن اگه باشی دلخوشی هام پیش پای تو میمیرن به خیالم بی تو بودن آخر عشق و ترانه س لحظه ای که تو نباشی واسم اوج عاشقانه س بد بودم اینو میدونم تو منو ببخش عزیزم به خدا که زندگیمو پای عشق تو میریزم دیگه پاییزی و سردم تو بیا بهار من باش مثل روزای گذشته باز تو انتظار من باش حالا التماس چشمام دنبال مهر نگاته دیگه این چشای عاشق تا ته دنیا باهاته قول میدم که زیر بارون با تو هم ترانه باشم واسه احساس لطیفت شعر عاشقانه باشم
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 18:25 توسط مهلا |
اون طور منو نگاه نکن دست توی دست من بذار برو یه وقت مریض میشی بغضت رو هی نگه ندار فدات بشم فدات بشم بذار برو محاله باور عشق من دیگه نمیبینم تو رو صدات میلرزه عشق من اسمم رو هی صدا نکن طنابو دور گردنم بنداز دیگه نگام نکن بمیرم واسه بغض تو فکر منو نکن برو دل و اسیر من نکن اگه دوستم داری برو تو رو خدا گریه نکن تصمیم آخر و بگیر چار پایه رو بکش برو چار پایه دستاشو بگیر با دست عاشقت بذار طنابو دور گردنم میخوام فقط ادا کنم حقی که مونده گردنم من بشکنم برنجم فدای تار موهات مهم تویی نرنجی برس به آرزوهات مواظب خودت باش با قلب من چه کردی دل واپسم نباشم به عشق کی بخندی اگر سراغمو گرفت بگین نشونه ای نذاشت بگین از این جا رفته و چاره ی دیگه ای نداشت اگر سراغمو گرفت این نامه رو بهش بدین بگین که جا گذاشته بود پرسید کجا هیچی نگین اگه بازم پرسید ازم اگه نکردش آش و پاش چاره ای نیست بهش بگین فلانی رفته زیر خاک
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 22:18 توسط مهلا |